تبليغاتX
روزهای تنهایی در میان تن ها =روزهای صعود

-يه توضيح كوچيك : اگه فونت اين مطلب رو نداشتين ميتونين از اينجا در 3 دقيقه با دايال آپ دانلود كنين و سپس در كنترل پنل در پوشه فونت كپي كنين.ضمنا فايل دانلود شده به صورت فشره هست(rar.)

سلام.


آمدم در مورد عاشورا و امام حسين (ع) بنويسم هركاري كردم قلم ياري نداد و نتوانستم.


اين شعر مولانا در اين چند ماهه مونس خلوتهايم بوده.


نميدانم روحم  از اين شعر چه ميخواهد ، اما همين را بگويم كه هنوز كه هنوزه ، در درون اين شعر در پي كلامي جديد هستم.


كلامي كه هر بار آن را پيدا كردم ...


تقديم به او كه روزي خواهد آمد ، همان كه ميآيد براي زنده كردن مجدد فطرت الهي در انسانها ، همان كه ميآيد تا آغاز كند ،ادامه دادن را...


ادامه دهنده باشد،ادامه دهنده‌ي راه حق و حقيقت، ادامه دهنده‌ي راه پيامبران الهي ، ادامه دهنده‌ي راه محمد(ص) ادامه

دهنده‌ي راه علي(ع) و حسن(ع)... ادامه دهنده‌ي راه حسين(ع)و...


"كجاست آن كه انتقام خون شهداي كربلا را بگيرد؟ "

 

"مطرب مهتاب رو"(1)

مطرب ِ مهتاب رو،آنچه شنيدي بگو           ### ما همگان محرميم،آنچه بديدي بگو


اي شه و سلطان ِ ما،اي طربستان ِ ما         ### در حرم جان ِ ما،برچه رسيدي؟ بگو


نرگس خمار ِ او،اي كه خدا يار ِ او           ### دوش ز گلزار او هرچه بچيدي بگو


اي شده از دست ِ من،چون دل سرمست ِ من### اي همه را ديده تو،آنچه گزيدي بگو


عيد بيايد رود،عيدِ تو ماند ابد                   ### كز فلك بي مدد چون(2) برهيدي؟بگو


در شِكرستان ِ جان غرقه شدم اي شِكر       ### زين شكرستان اگر هيچ چشيدي بگو


ميكشدم مي به چپ،ميكشدم دل به راست    ### رو كه كشاكش خوشست،تو چه كشيدي؟ بگو


مي به قدح ريختي،فتنه برانگيختي            ### كوي خرابات را تو چه كليدي ؟ بگو


شور خرابات ِ ما،نور ِ مناجات ِ ما           ### پرده‌ي ِ حاجاتِ ما،هم تو دريدي،بگو


ماه به ابر آمدن تيره شدست و زبون         ### اي مه كز ابرها پاك و بعيدي بگو


ظل ِ تو پاينده باد،ماه ِ تو تابنده باد            ### چرخ تو را بنده باد از چه رميدي ؟بگو


عشق مرا گفت دي:عاشق ِ من چون شدي؟ ### گفتم بر چون مَتن،زانچه تنيدي،بگو


مرد مسلمان بُدم،عاقل و زاهد بدم            ### عافيتا (3)،همچو مرغ از چه پريدي ؟بگو.


 

1:داراي رويي چون مهتاب،زيبا.

2:چگونه.

3:عافيت + (الف ِ ندا)،عافيت:آسودگي ،آرامش،امنيت.

--

كليات شمس تبريزي(ديوان كبير مولانا)-با توضيحات ِدكتر توفيق سبحاني- صفحه‌ي 621

--

در پناه خداباشيد،تهران،خانه


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:59 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

سلام مجدد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:29 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

سلام.

ابتدا یه توضیح کوچولو در مورد تبریکات ارشدیم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:21 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

سلام.

اوايل مهرماه 1385 بود.

(ادامه نوشته در لينك ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:26 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

كاش،

يك نفر بود از ميان ِ همه،

                                 تنها يكي!

كه يكي مرا بسنده است...

                              كه ميگفت براي من،       

نه

  نه

     نه!

كه ميسرود براي من،

                          روشنايي چشمانم را...

و كاش بود معلمي،

                      كه ميگرفت،

   غلطهاي املايم را...

 تا باز هم

چون گذشته ها

ميسرودم چشمانم را

نه

  نه

    نه!

تا باز هم ميشدم " شُكوه "،

                           تا باز هم ميشدم  "  فرا  "  ...

--

احسان-تنها در خانه‌ي خودمان

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:51 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

"شادی نبودن"

می آیی بیرون تا ببینی چه خبر است،بیرون خودت ،بیرون خود ِ خودت!(بقیه نوشته در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:23 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

شب قدر.

شب نزدیک شدن به...

ای وای اشتباه شد شب نزدیک شدن نه!!!

شب لقا ، لقا با معبود...

چه معبودی

وای دارم دیوانه میشوم.

در پی لقای با معبود...

چه مینویسم؟

که چه زیباست لقای او،شب قدر او، شب قدر  ِ ...

ناگهان می آید ،آنچه که آرام آرام بر او آمده بود، این قدر اوست ، این لقای اوست...

و چه با شکوه است لقای دیگر ،سحر هنگام...

قدر او با شمشیر بر فرقش میآید...

و قدر دیگری در مظلومیتش در تاریخ میآید...

و شب قدر آن دگر درست ظهر هنگام میآید،با خون میآید،با دستان بریده ی برادر...

وشب قدر دیگری با ،نجوا های زیبا،نه نمیتوانم معادل ذهنم را پیدا کنم،هان شاید با شکوه خوب باشد...

و شب قدر دیگری با عالم شدنش میآید،عالم به هر چه که هست و نیست...

و شب قدر او در خورشید بودنش برای دیگران میآید...

و لقای دیگری در صبرش و فرو بردن خشم و بخشش میآید و چه زیباست قدرش...

و لقای دیگر در هجرتش ،در ولایتش میآید که چقدر دلتنگ هستم...

و لقای دیگری در منزه بودنش و پاکیش بر او میاید و او را در برمیگیرد...

و لقای دیگری و شب قدرش در تقوای اوست که بر او می آید و ...

و شب قدر دیگری در اسارتش و در خفقانی که به دورش پیچیده اند به او هدیه میشود...

و شب قدر دیگری ، شب قدر یک عالم مظلوم است، شب قدر او ، انتقام اوست،که لقای او لقای چشمان اشک آلود همه ی درد ها ی منتظران حقیقت است که شب قدر او...

و شب قدر من...

آه..

اشکهایم  هم که ...

خدایا.

این چه رنجی است؟رنج بودن ،در عین نبودن؟

راهی به من نشان بده!

من نابینایم ،نمیبینم  ، تو نشان بده.

ای اجابت کننده نشان بده...

و برای این لحظاتم:

بیا تا پیدا شم ،تو باش

تا من باشم هنوز

                       میشینم به هوای دیدن تو

تو با این دل کندن ، کجا

                             رفتی بی من  ،بگو

نزدیکم به شب رسیدن تو

بیا

که رها شوم از این همه درد

که صدا شوم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا

تا پیداشم  ،تو باش

تا من باشم ، هنوز

میشینم به هوای دیدن تو

تو با این دل کندن ، کجا

                             رفتی بی من  ،بگو

نزدیکم به شب رسیدن ِ تو

بیا

که من از من بی خبرم

--

بیا که این بودن ِ در نبودن رنجم میدهد...

بیا و تمامش کن و رهایم کن...

تا اوج بگیرم در قدر تو...

بیا که می خواهم با تو بیایم...

--

تهران- تنها - شب 23 ماه رمضون-پای کامپیوتر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:36 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

سلام.

بالاخره توفیق حاصل شد که این موضوع رو که مدتی بود بر روی آن فکر میکردم رو در اینجا بنویسم.

این نوشته صرفا در مورد عشق زمینی و در واقع انسانی نوشته شده.

عشق.

یک کلمه ی سه حرفی که بسیار در باب آن سخن گفته و نوشته اند.

اغلب زبانشناسان فارسی بر این عقیده اند که کلمه ی عشق از نام گیاهی به نام عشقه (به فتح


عین) گرفته شده.

فرهنگ زبان فارسی عمید اینطور مینویسد: عشقه گیاهی است دارای برگهای درشت و ساقه های

نازک بلند که به درخت "میپیچد" و بالا میرود.

به عقیده من عشق همین است.مرحوم شریعتی در مجموعه آثار شماره 13 (کویر) از عشق به عنوان

جوششی کور که ناگهان به سراغ انسان می آید یاد میکند ، شریعتی معتقد است عشق در دریا غرق

شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن،عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن (بینایی)

میدهد،عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین

حال پایدار و سرشار از اطمینان،عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن

زیبایی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد،عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن

سرا پا یقین است و شک ناپذیر،عشق تملک معشوق است و دوست داشتن محو شدن در دوست و…

در واقع شریعتی عشق را متضاد با آن رسالت پیامبر گونه ی انسان میداند.رسالتی که میطلبد انسان

در جامعه زندگی کند و در انزوا نباشد.در بین مردم، همچون یک پیامبر.

شریعتی عشق حلاج را اینطور توصیف میکند: "عشقی پاک ، در راهی پوک".

اما به عقیده بنده شریعتی از یک جنبه عشق غافل شده است. و آن نیرویی است که از پس عشق در

عاشق بوجود می آید.

نیرویی که سترگ است و عظیم.عمیق و شگرف.به عقیده من تنها نیروی عشق است که میتواند

بیستون را بشکافد:

بیستون را عشق کند   و شهرتش فرهاد را

اگر عشق را از عشقه بدانیم ، عشق همچون عشقه که درخت را برای خود میخواهد ، معشوق را

تنها برای خود میخواهد با خودخواهی و تملک حداکثری.

و یا در دیدگاهی دیگر میتوان گفت عشق به جای اینکه بر جان معشوق افتد بر جان خود انسان عاشق میافتد و  همچون عشقه که اگر به درختی افتد ،جان او را میگیرید و میخشکاند،عشق نیز وقتی بر انسانی افتد در نهایت انسان را سخت در بر میگیرد .

در فرهنگ معین در مورد عشقه نوشته شده:

- تیره ٔ عشقه ها ؛ تیره ای از گیاهان دولپه ای جداگلبرگ که دارای گل آذینی باچترهای ساده و برگهای پهن و پنجه ای و ساقه ٔ قلابدار است که معمولاً به درختان دیگر می پیچند و از آنها بالامیروند و چون در محل اتکا به درخت پایه ریشه ٔ فرعی خارج میکنند و مواد غذائی درخت پایه را می مکند از اینجهت مضرند زیرا درختان پایه را خشک میکنند و نیز اگر بدیوار بچسبند چون ریشه های فرعی آن در دیوار فرومیروند دیوار را خراب میکنند. نوع مهم گیاهان این تیره عشقه است . (فرهنگ فارسی معین ).

و نیز در فرهنگ دهخدا در مورد این گیاه نوشته شده:

عشقه . [ ع َش َ ق َ / ق ِ ] (از ع ، اِ) نوعی از لبلاب است به عربی ، و بفارسی عشق پیچان خوانند. گویند لبن آن یعنی شیر آن موی را بسترد و شپش رابکشد. (برهان ) (آنندراج ). نباتی است مثل لبلاب و بسیار کم برگ و شاخه های او بغایت از لبلاب قوی تر و درازتر، و بهر درختی که پیچد خشک کند لهذا عشق مشتق از اوست.

با این وجود نیرویی که در عشق است در دوست داشتن نیست.

دوست داشتن در مقایسه و ارزیابی به سر میبرد ، اگر ارزیابی مثبت باشد دوست داشتن پدید میآید.

اما عشق فارغ از ارزیابی است، فارغ از مقایسه.عشق ناگهان میآید و انسان را در بر میگیرد…

مولانا در رباعیات خود در مورد عشق میگوید:

عشق از بنه بی بن است و بحریست عظیم***دریای معلومست و اسرار عظیم

جانها همه غرقه اند در بحر عظیم***یک قطره از او امید و باقی همه بیم

در واقع میتوان همسو بودن افکار شریعتی را با تعریف مولانا از عشق دانست. شریعتی از عشق به

عنوان جوششی کور یاد میکند و مولانا عشق را بی بن( پایه و اساس) میداند، و مولانا در بیت دوم

تناه یک قطره از دریای عشق را امید میداند و باقی رابیم و ترس و هراس میداند و اینجاست که حافظ از

روی بیم خود از یارش میخواهد که :

زلف بر باد مَده تا ندهي بربادم               *** ناز بنياد مكن تا نَكني بنيادم

مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر*** سرمَكش تا نكشد سر بفلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم           *** طُره را تاب مده تا ندهي بربادمپ

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم           *** غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ برافروز كه فارغ كني از برگِ گلم     *** قد برافراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا      *** ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره‌ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه       *** شور شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس      *** تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي   ***    من از آن روز كه در بند توام آزادم

در واقع آزادی که حافظ در بیت آخر آورده به عقیده بنده همان عشقی است که حافظ گرفتارش شده و

این بیم ها اثرات طبیعی این عشق است.

باز مولانا میگوید:

عاشق همه سال مست و رسوا بادا ***دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصه ی هرچیز خوریم***چون مست شدیم ، هرچه بادا بادا

در واقع اگر از دیدگاه عشق زمینی به این رباعی مولانا بنگریم در میابیم که انسان عاشق در نظر

مولانا در آخر کار به " هرچه بادا بادا " دچار میشود که شریعتی این را مضر میداند و مانع انجام رسالت

پیامبر گونه انسان میداند.اما اگر این رباعی را از دیدگاه عرفانه بنگریم ، میتوان اوج توکل و اینکه انسان

خود را به خدای بسپارد خواهد شد.

حضرت علی در این مورد و در تمجید از ایمان و توکل مالک اشتر میگوید:

مالک چنان به خدا ایمان دارد (خود را به خدا سپرده است) که در یک شب تاریک در بیابانی تاریک  در

حال راه رفتن باشد و ناگهان پایش را بر روی شکم سگی که در بیابان خفته است بگذارد ، ذره ای ترس

او را فرانمیگیرد.

به عقیده من این میشود اعتماد به خدا و اینکه هر چه از معشوق رسد مایه ی فخر است و مباهات و

نیز در دیدگاه عارفانه ی مولانا همان "هر چه بادا بادا".

این عشق پاک مالک به خدا متفاوت است با عشق حلاج به خدا.یکی در خدمت جامعه و دیگری در

خدمت هیچ!

به عقیده من دوست داشتن از آنجایی که با حساب و کتاب و ارزیابی و مقایسه  همراه است نمیتوان

از دوست دار انتظار حادثه ی عظیمی را داشت ، کما اینکه از عاشق میتوان انتظار حادثه ی سترگ و

شگرف را داشت.

این حکایت هم شاید جالب باشد:

روزی تنی چند از افراد قبیله مجنون به سمت قبیله لیلی رفتند بلکه بتوانند این دو نفر به یکیدگر

برسانند و مجنون را از این شوریده حالی خارج سازند، اما چنان که لیلی را دیدند ، مجنون را بابت

انتخابش سرزنش کردند. ( از دیدگاه آنها انتخاب بود ، بلکه در حقیقت عشقی بود ناگهانی و مجنون از

آن ناگزیر).

اما به قول سعدی :

هر چه به دل فرو آید در دیده نکو آید.

این نکو آمدن در دیده به عقیده ی من باز سرچشمه شده از همان نیروی شگرف و عمیق عشق که

زشت را نیز زیبا جلوه میدهد.

در آخر به قول مولانا :

عشق آب حیات است در این آب درآ   ****  هر قطره از این  ، بحر حیاتست ترا

--

تهران -خانه خودمان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:38 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

سلام.

الان که میخوام این مطالب رو تایپ کنم در آستانه سفر هستم.

سریعا میپردازم به اصل نوشته:

"مشکلی به نام پول":

کوچکتر که بودم وقتی از کسی میشنیدم که میگفت مشکل پولی دارد ، سریعا فکر میکردم که

حتما پول کم داره و یا پولی را قرض گرفته و نمیتواند پس دهد و یا الان پول کم دارد و میخواهد یک

نفری پیدا شود تا از او پول قرض بگیرد. در کل مشکل پولی را در این میدیدم که کسی که برآیند

وضع مالیش کم است ، او مشکل پولی دارد.

بزرگتر که شدم فهمیدم مشکل پولی فقط در کم بودن پول خلاصه نمیشود. فهمیدم و دیدم که

افرادی هستند که به علت اینکه برآیند وضع پولیشان بسیار بالاست دارای مشکلات خاص

خودشان هستند.بوجود آمدن الیگارشی در خانه و ...از این قبیل مسائل.

اینکه چقدر پول میتواند در زندگی انسان نقش بازی کند موضوع نوشته ی من نیست!

اینجا بود که دیدم نسبت به مشکل پولی گشترده تر شد.

اما حالا دیدم کاملا با مشکل مالی متفاوت شده.

همین چند وقت قبل که تحصیلات ما در قزوین تمام شد و بنده به تهران رجوع کردم،در طی این

مدت جسته و گریخته یکی از دوستان را میدیدم.

شما فکر کنید که هر موقع که من این دوست را میدیدم و با او صحبت میکردم ، میدیدم که ذهن و

جسم او درگیر این قضیه بود که میخواهم فلان پولی را که قراره دستم برسه را بروم و فلان چیزو

بخرم.

 و قتی همان فلان چیز رو میخرید تنها چند روز اول که از خریدش نئشه بود ذهنش آرام بود.ولی

وقتی 4 یا 5 روز از خریدش میگذشت دوباره ذهنش درگیر میشد که میخواهم فلان چیزو بخرم و

میرفت تحقیق و...

جالب این بود که اگر در تحقیقش به این نتیجه میرسید که نمیتواند آن مورد مد نظرش را به هر

دلیلی بخرد، سریعا یه مورد دیگه تو ذهنش برای خودش انتخاب میکرد و روی آن مانور میداد!!!

اینجا بود که من فهمیدم مشکل پولی میتواند در نوع بسیار خطرناک تری خودش را نشان دهد.

در بیماری خریدن!!!!

الان تعریف این مورد از مشکل پولی در ذهنم نسبت به دو مورد بالایی اولویت دارد ، زیرا این وقتی

این مورد را بیشتر که برررسی کردم دیدم افراد با در آمد بالا هستند که به آن دچارند و نیز افراد با

درآمد متوسط و یا درآمد های پایین.

اینکه ذهنشان در پی خریدن است.اینکه چه بخرند تا جایی اهمیت دارد. مهم این است که

بخرند.و مدام ذهنشان درگیر خرید چیز تاز ه ای است.

"زندگی میکنند که بخرند و میخرند تا زنده بمانند".

--
در پناه خدا باشید 

تهران- خانه خودمان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:57 به دست احسان محمدی پیراهی  | 

برادرانه ها

 

سلام.

يادش به خير.

هر چقدر فکر ميکنم نميتوانم خاطره اي از کودکي را به خاطر بياورم که تو را در کنارم نديده باشم.

و اين روز چقدر سخت بود…

اولين روزي که بايد به جدا شدن از تو " آشنا " ميشديم.

حقيقتا اين اتاقک ته حياط بي تو براي من لطفي ندارد.

يادش به خير، ياد خاطرات مازندران و خانه ي  دايي بابا افتادم!

مرغ و خروس و اردک و غاز و.. از دست من و تو عاصي بودند.

تو هميشه به فکر اکتشاف بودي.

يادش به خير مدرسه شهيد بهشتي را  وقتي من اول دبستان بودم!

يادت هست؟

هميشه ميگفتي احسان تند باش!و من ميدويدم تا به تو برسم…

من با تو مدرسه را آموختم و دانشگاه را نيز…

روزهاي باشگاه…

از باشگاه علي آقا تا زماني که فني ترين کشتي گير در  3  سال انتخاب شدي….

تا زماني که در سالن هفتم تير برايم فرياد ميزدي که احسان "زيرش رو بلند کن" خداييش صداي فريادت هنوز در گوشم است…

يادم نرفته که از سوم راهنمايي تا سوم دبيرستان رياضي را به من در شب امتحان ميآموختي…

جزوه معلم هايم را قبول نداشتي، خودت درس ميدادي.

يادم ميآيد 15 فرمول مشتق را در 5 فرمول بهم گفتي…

نميدانم از چه بگويم.

اما به همان خدايي که ميپرستم تو باهوش ترين فردي بودي که در زندگيم ديدم.

مامان ميگفت از روزي که من به دنيا امدم تو 2 ساله بودي و از همان روز يه تعصب خاصي نسبت بهم داشتي.

تا همين روزها. هميشه هر چيزي که براي خودت خواستي واسه من هم خواستي.

نمدانم از چه بگويم!

يادش به خير رفتيم کرمانشاه واسه ثبت نام دانشگاهت.

تابلوي سر پل ذهاب را ديدم گفتم ابوذر اينجا کجاست که تو قبول شدي؟

گفتي: عراق!!! چقدر خنديديم…

دقيقا خاطرم هست که چقدر خوشحال بودي که من دانشگاه قبول شدم.

الان کتابخانه ي تو در برابر چشمان است،کتابخانه اي که پر است از کتابهاي ادبيات و فلسفه و مهندسي عمران..

کتابخانه اي که حقيقتا چهره ي تو را هنگام مطالعه کتاب برايم تداعي ميکند. متفکر و عميق.

ابو جان حالا تو از ما براي يک آغاز جدا شدي.

و ما…

مامان و امير هم مرتب به تو زنگ ميزنند…

چون دلتنگت ميشوند…اما همين است زندگي،همين.

براي تو و همسرت آرزوي خوشبختي ميکنم.

در پناه خدا باشيد.

برادر کوچک تو و به قول خودت از کودکي تا امروز  " اسميت"  - (احسان)

1388/05/30-ساعت 11:50 شب

تهران-خانه خودمان-اتاقک حياط

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:7 به دست احسان محمدی پیراهی  |